تبليغاتX
تنم به پیله تنهایی ام نمی گنجد...

تنم به پیله تنهایی ام نمی گنجد...

 

 

 

گفتی دوستت دارم و رفتی.

 

من حیرت کردم.

 

از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی

 

   و اندوه

 

             و غربت

 

                           و تنهایی

 

                                                و شاید عشق.

 

با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.

 

گفتم عشق را نمی خواهم.

 

ترسیدم و گریختم.

 

رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.

 

و اینها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

 

 جای خلوتی بود. وسط نیستی.

 

 گفتی: "هستم"

 

 نگریستم... اما چیزی نبود.

 

 گفتم: " نیستی."

 

باز گفتی: "هستم."

 

بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه! نیستی.

 

این جا جز من کسی نیست.

 

بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت.

 

من داغ شدم... گر گرفتم تا گیج شدم.

 

بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.

 

گفتم: "هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم."

 

گفتی: "غلطی."

 

و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

 

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.

 

از پاره ابر های هجر باران شوق می بارید

 

و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد.

 

و من ذوب می شدم و پروانه ها نه...

 

فرشته ها حیرت می کردند

 

و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.

 

یک شب که ماه بدر بود

 

و چشم هاش را گشوده بود   

 

تا با اشتیاق به هرچه که دل اش می خواهد خیره شود..

 

تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی

 

تا دست هام را فتح کنی.

 

انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند

 

و در آغوش آن ها غنودند.

 

تو ترانه های عاشقانه می سرودی...

 

من اما همه ترس شده بودم.

 

چیزی درون ام فریاد می کشید.

 

چیزی شعله ور می شد.

 

شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد

 

و همه از انگشتان تو بود.

 

من نیست شده بودم.

 

گفتی: "حال چه گونه است؟"

 

گفتم: "تو همه آب... من همه عطش.

 

تو همه ناز... من همه نیاز.

 

تو همه چشمه... من همه تشنگی."

 

گفتی: "تو هم چنان غلطی."

 

و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.

 

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید

 

و در شهود با ماه انباز شود.

 

من به خاک افتادم.

 

ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی.

 

گفتی: "برخیز!"

 

گفتم: "نتوانم."

 

بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم.

 

مرا طاقت نگریستن نبود

 

اما توان گریستن بود.

 

بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی.

 

فرشته پیش تر آمده بود.

 

من گویی در چیزی فرو می رفتم.

 

گفتم: "این چیست؟"

 

گفتی: "اندوه! اندوه!" بعد فرو رفتم.

 

بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.

 

فرشته از حسادت لرزید

 

و بال هاش از التهاب عشق من سوخت.

 

گفتی: "حال چه گونه است؟"

 

دیگر حالی نبود.

 

عاشقی نبود.

 

عشقی نبود.

 

فرشته ای نبود.

 

هرچه بود تو بودی.

 

بعد تو لبخند زدی و گفتی:

 

           " چنین کنند با عاشقان."

"مصطفی مستور"

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 21:53 توسط پیله تنهایی| |

 

 

تو خود عشقی که همزاد منی 

                 تو سکوت منو فرياد منی

 

  

 

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب

می سوزم و با این همه سوزش خوشم امشب

 

در پای من افتاد مه از شوق که دانست

مهمان تو خورشید رخ مهوشم امشب

 

در راه حرم قافله از سوسن و سنبل

وز سرو صنوبر علم چاوشم امشب

 

یا رب چه وصالی و چه رویای بهشتی است

گو باز نگیرند سر از بالشم امشب

 

بلبل که شود ذوق زده لال شود، لال

ای لاله نپرسی که چرا خامشم امشب

 

ما را به خدا باز گذارید،خدا را

اینست خود از خلق خدا خواهشم امشب

 

قمری ز پی تهنیت میلاد تو خواند

 

بر سرو، سرود غزل دلکشم امشب

 

 

 

 

پیله تنهایی عزیز

مهربون همیشگی تولدت مبارک

 

 

 


تولد تو تولد تمام خوبیهاست

 


     تولد تو ...

 

آغازیست برای یه دنیا مهربانی


تولد گـــذشت

تولد مهربانی

تولد احساس

تولد دوست داشتن

تولد خوشبختی

تولد امید

تولد آرامش

تولد عشق

 

تولد یک همزاد واقعی

 

تولد تمام روزهای قشنگ زندگی

تمامی واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند

و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد

 متولد نشده

 

 

 تولدت مبارک

 

پ.ن: با امید تولد ۱۲۰ سالگیت پیله جان... خیلی دوستت دارم

پ.ن:سریع بیا اینجا

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 18:7 توسط پیله تنهایی| |

 

چند لحظه مونده و

بی هوش می شی و

چشمامو بستم و

خاموش می شی و

 

 

سوال نمی کنم

تا تکرار نشی

نفس نمی کشم

تا بیدار نشی

 

 

خوابم نمی بره

آتیش ِ رو تنم

اشکامو می خورم

هی غلت می زنم

 

 

بسّه دیگه چرا

از هم نمی بُریم؟

حرفی نمی زنیم

چیزی نمی خوریم

 

 

خوابم نمی بره

آتیش ِ رو تنم

اشکامو می خورم

هی غلت می زنم

 

 

سهمی ندارم از

فنجون فال تو

این گوشه مال من

اون گوشه مال تو

 

 

تو سبز بودی و

من زرد می شم و

تو مرد بودی و

من طرد می شم و

 

 

تا صبح با تو ام

بیدار شو و بشین

باز وقتِ رفتنه

برو ... منو نبین!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 17:7 توسط پیله تنهایی| |
 

 این صبح 

 

 این نسیم

 

 این سفره ی مهیا شده ی سبز

 

این من و این تو

 

همه شاهدند

 

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند...

 

یکی شدند و یگانه.

 

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد

 

آمدی و آمدیم.

 

اول فقط یک دل دل بود.

 

یک هوای نشستن و گفتن.

 

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن.

 

یک هنوز با هم ساده.

 

رفتیم و نشستیم.

 

خواندیم و گریستیم.

 

بعد یک صدا شدیم.

 

هم آواز و هم بغض و هم گریه.

 

همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن.

 

برای یک قدم زدن رفیقانه

 

برای یک سلام نگفته

 

برای یک خلوتِ دل خاص

 

برای یک دلِ سیر گریه کردن....

 

برای همسفر همیشه ی عشق... باران!

 

باری ای عشق

 

                  اکنون و اینجا

 

   هوای همیشه ات را نمی خواهم

 

                          .... نشانی خانه ات کجاست؟!

 

"سید علی صالحی"

نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 0:1 توسط پیله تنهایی| |
 

 

نه فقط من

 

نه فقط ساحلیان خاموش

 

بی تاب تواند ـ جمعه ها

 

...

 

نشستن بر صندلی غروب و واژه واژه تاریک تر شدن

 

عقوبتی ست انتظار

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/15ساعت 19:47 توسط پیله تنهایی| |

 

  

احساس خوبی نیست... اما این اواخر

حس می کنم پیش تو امنیت ندارم

بیهودگی قد می کشه با من کماکان

از بس برای تو اهمیت ندارم!

 

 

وقتی تو هر شب قهرمان قصه می شی

من دیر یا زود... آخرش باید بمیرم

دستاتُ دورِ گردنِ من حلقه کردی

تا حس جون کندن رو راحت تر بگیرم

 

 

من پشتِ پرده ... کوچه و تک شاتِ رفتن

هر شب یکی از روی پرده پاک می شه

من اشک می ریزم ... تو اما دور می شی

این فیلمنامه باز وحشتناک می شه!

 

 

رو صفحه ی همراه از بس رفتم از دست

بی عرضگیمُ روی کاغذ نُت کردم

بشمار تا امشب برای چندمین بار

توُ ضربه های پشتِ خطی فوت کردم!

 

 

وقتی میای در بازه... وُتکا ته کشیده

بازیگرت روی زمین بی هوشه دیگه

با این سیاهی لشکرت نایِ جنون نیست

حق با کیه... من یا تو یا آغوشِ دیگه؟!

 

 

شب های اکرانِ تو من توقیف می شم

خوابم رو حتی از اتاقت دور کردم

راحت بخواب... از درد مدت هاست خوابم

دیوونگیمُ از شبت سانسور کردم!

 

 

تیتراژ پایان... ضجه های تک نوازی

موسیقیِ بی وقفه ی بی عُرضگیمه

من بر اساسِ یک حقیقت می نویسم

این گوشه ای از خاطراتِ زندگیمه

 

 

وقتی رکوردِ هرزگی رو می شِکستی

گستاخی آغوشتُ تشویق کردم

دستاتُ از رو گردنم بردار .... مُرده م

از بس هواتُ توُ رگم تزریق کردم!

  

" حلاج "

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 22:37 توسط پیله تنهایی| |
 

 

تقدیم به اویی که نیمه گمشده ی روح اش بودم...

 

هوس تنهایی کرده ام.

جای خلوتی می خواهم

و صدای او را که دائم بگوید:

" دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم."

و من با صداش در خودم غرق شوم

و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:

" بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم. بگو برو گم شو!"

و او با بغض بگوید:

" دوستت ندارم. از تو متنفرم... برو گم شو!"

و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم

 و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد

و آهسته بگوید:" هر چه گفتم دروغ بود. دوستت دارم... دوستت دارم."

و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد

و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم

و او بگوید:

" چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم.

بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی."

و بعد بپرسد:" حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟"

و من بگویم:

" نه!...

 رفتن ات.. آمدن ات! خنده ات.. گریه ات!

آشتی ات.. قهرت! عشق ات.. نفرت ات!

دوری ات.. نزدیکی ات! وصال ات.. فراق ات!

صدات.. سکوت ات! یادت.. فراموشی ات!

مهرت.. کینه ات! خواندن ات.. نخواندن ات!

و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است!

سنگین است. سنگین است!

بگویم:

" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است

دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد.

اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."

 

"مصطفی مستور - چند روایت معتبر"

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 20:23 توسط پیله تنهایی| |
 

شاید مرا دیگر نشناسی. شاید مرا به یاد نیاوری.

اما من تو را خوب می شناسم.

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی!

و من همه آسمان را دنبالت می گشتم.

تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.

نور از لای انگشت های نازکت می چکید.

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند!

یادت می آید؟

گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان.

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کُفرش در می آمد.

اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:

" همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم."

تو شلوغ بودی... آرام نداشتی... آسمان را روی سرت می گذاشتی

و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی

و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزوهایی تو را قلقلک می داد.

دلت می خواست به دنیا بیایی!

و همیشه این را به خدا می گفتی.

و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.

من هم همین کار را کردم. بچه های دیگر هم.

ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد!

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را.

ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا.

ما گم شدیم و خدا را گم کردیم...

دوست من!

همبازی بهشتی ام!

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.

هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند:

" از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است.

   اگر گم شدی از این راه بیا."

بلند شو. از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

   

     "عرفان نظرآهاری"

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت 21:52 توسط پیله تنهایی| |
 

حالیا معجزه باران را باور کن

 

     و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

 

                                و محبت را در روح نسیم

 

که در این کوچه تنگ

 

        با همین دست تهی

 

روز میلاد اقاقی ها را

 

                              جشن می گیرد....

 

خاک جان یافته است

 

تو چرا سنگ شده ای؟!

 

تو چرا اینهمه دلتنگ شده ای؟!

 

باز کن پنجره ها را....

 

                        و بهاران را باور کن.

                     

نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 12:57 توسط پیله تنهایی| |
 

به بهانه ی تولد دردانه ام...

 

امروز تولد "پیله تنهایی" است.

تولد یکسالگی پیله ای که تمام دلتنگی هایم را

لحظه لحظه سنگ صبور بوده...

امروز شاید " پیله " نمی تواند خوب راه برود...

تاتی تاتی می کند

و تمام دغدغه اش دویدن میان آغوش پدر و مادر است...

و  اوج شیطنت اش نقاشی کردن روی دیوار ...

به تمام دوستای گل و مهربون "پیله "ای تبریک می گم

و از ته ته ته قلب آرزو می کنم

پیله ی تنهایی تون پر از لحظه های ناب و قشنگ باشه.

58519dfce69addf1846662545ef1015ad3d0_h.jpg

پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟

پریا! خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه این های های تون؟

گریه تون وای وای تون؟!

...

دنیای ما عیونه

هرکی می خواد بدونه:

" دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!"

 

دنیای ما همینه

بخواهی نخواهی اینه!!!

...

خوب پریای قصه!

مرغای پر شیکسه!

آبتون نبود دونتون نبود

چایی و قلیون تون نبود؟

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما

دنیای واویلای ما

قلعه قصه تونو ول بکنین

کارتونو مشکل بکنین؟!!

....

"شاملو"

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 21:0 توسط پیله تنهایی| |